لسان الملك سپهر
2085
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
دررفتند و سلمان بازشد . روز ديگر بعد از نماز بامداد رسول خدا با اصحاب بيامد و بر كوه صفا قيام كرد و امير المؤمنين بازنيامد تا ظهر شد و منافقين سخت شاد شدند ، پيغمبر بازآمده نماز ظهر بگزاشت و مراجعت به صفا كرد و چون عصر برسيد هم به نماز حاضر شد و مراجعت به صفا فرمود و از شماتت منافقين پيغمبر را اندوه گرفت ، چون غروب آفتاب قريب افتاد ناگاه صفا شكافته شد و على چون آفتاب چاشتگاه برآمد ، و خون از شمشيرش همىچكيد و عرفطه نيز ملازم خدمتش بود . پيغمبر برخاست و ميان ديدگانش بوسه زد و گفت : چه بود كه دير آمدى ؟ عرض كرد : به سوى كافران جن رفتم و ايشان را به سه خصلت دعوت كردم : اول : آنكه مسلمانى گيرند ، و از اين سر برتافتند . دويم : آنكه جزيه بدهند ، هم نپذيرفتند . سيم : آنكه با عرفطه صلح كنند و مرابع و مراتع را قسمت نمايند ، از اين نيز سر برتافتند ، تيغ كشيدم و بر ايشان حمله بردم و هشتاد هزار ( 80000 ) كس از ايشان را مقتول ساختم ، اين هنگام از در ضراعت بيرون شدند و به صلح رضا دادند و مسلمانى گرفتند ، عرفطه گفت : يا رسول اللّه خدا تو را و على را از ما جزاى خير دهد . و وداع گفته بازشد . حضرت صادق فرمايد : رسول خدا روز نوروز ، على را به مردم جن فرستاد . دويست و چهلم : يك روز پيغمبر با على نشسته بود مردى پير درآمد و سلام داد و بازشد ، رسول خدا فرمود : يا على اين ابليس بود . امير المؤمنين گفت : اگر دانستم او را ضربتى زدم و امّت را از او رها كردم ، ابليس بازشد و گفت : اى ابو الحسن بر من ستم كردى چه هرگز من شريك نطفهء دوستان تو نشدهام ، و دشمنان تو را نطفهء من بيشتر از نطفهء پدرش به رحم مادرش رسيده . دويست و چهل و يكم : يك روز پيغمبر گلوى شيطان را بر ستون مسجد چنان بفشرد كه زبانش به دست پيغمبر رسيد ، آنگاه فرمود : اگر نه آن بود كه سليمان از خداى طلب كرد كه : ملك او بعد از وى ديگرى را نباشد ، شيطان را به شما مىنمودم . دويست و چهل و دويم : اسلام هيثم بن سماع بن ابليس در غزوهء حنين كه به